تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 19:29 | نویسنده : محمدحسن قائديها

 باز این چه شورش است که درخلق عالم است

 

سرتاسر عالم که بروی، پارچه های سیاهی که در عزای آقا اباعبدالله الحسین  نصب می شود مزین به شعر زیبای محتشم کاشانی است.

باز این چه شورش است که درخلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

از شمالی ترین نقطه گرفته تا جنوبی ترین بخش این جهان، هر کجا علمی بر پاست، این شعر محتشم هم هست و همیشه هم با خود اندیشیده ام که حتما رازی است در سرودن این شعر. دو نقل هست که چگونه محتشم این شعر را سرود:

زماني‌ كه محتشم در مرثيه برادرش (عبدالغني) كه در سفر مكه فوت نموده بود، نوحه‌خواني كرد، شب در عالم رؤيا اميرالمؤمنين(ع) به او فرمودند: چرا در مصيبت برادرت نوحه مي‌خواني اما براي فرزندم حسين، مرثيه نمي‌گويي؟ محتشم عرض‌كرد: يا اميرالمؤمنين! مصيبت سيد‌الشهداء(ع) خارج از حد و حصر بوده و نمي‌دانم از كدام مصيبت او شروع كنم؟ حضرت به او فرمودند: بگو (باز اين چه شورش است‌كه در خلق عالم است) محتشم از خواب بيدار شده و بقيه را سرود تا رسيد به اين بيت: (هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال) و در مصرع بعدي متحير ماند چه بگويد كه شايسته مقام حضرت ربوبي باشد ولي باز مؤيد به مدد غيبي شده و در خواب حضرت ولي‌عصر(عج) به او فرمودند: بگو (او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال) پس بيدار شده و آن بند را به پايان رساند.

نقل دوم: بنا بر قولي ديگر، محتشم پسري داشت‌ که از دنيا رفت. او چند بيت در رثاي وي گفت. شبي رسول‌اکرم(ص) را در خواب ديد‌ که فرمودند: «تو براي فرزند خود مرثيه مي‌گويي، اما براي فرزند من مرثيه نمي‌گويي؟» محتشم مي‌گويد: بيدار شدم ولي چون در اين رشته کار نکرده بودم، نمي‌دانستم چگونه وارد مرثيه فرزند گرامي آن حضرت شوم. شب ديگر در خواب مورد عتاب حضرتش گرديدم که فرمود: چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتي؟ عرض کردم: چون تاکنون در اين وادي قدم ننهاده‌ام، لذا راه ورود براي خود پيدا نکردم. فرمودند: بگو «باز اين چه شورش است که در خلق عالم است». محتشم پس از بيداري، ابياتي را سروده و با رسيدن به مصراع: «هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال» از ادامه شعر باز ماند كه با امداد غيبي حضرت ولي عصر(عج) در عالم خواب، شعر را به انتها رسانيد.

خداوند روح محتشم را مهمان سید الشهدا کند که شعرش تا قیام قیامت جاودانه است و یقین دارم که نظر اهل بیت نیز با این شعر محتشم بوده است و گرنه چه بسیار شعرهای زیبایی که هرگز نمانده اند.

مرحوم نيّر تبريزي در تركيب‌بند معروف خود هم‌سو با محتشم کاشاني چنين مي‌سرايد:

 

زينب چو ديد پيکر آن شه، به روي خاک

از دل کشيد ناله به صد درد سوزناک

 

کاي خفته خوش به بستر خون، ديده باز کن

احوال ما ببين و سپس خواب ناز کن

 

اي وارث سرير امامت، به پاي خيز

بر کشتگان بي‌کفن خود، نماز کن

 

طفـلان خود به ورطـة بحر بلا نگر

دستي به دستگيري ايشان، دراز کن

 

برخيز، صبح شام شد، اي مير کاروان

ما را سوار بر شتر بي‌جهاز کن

 

يا دست ما بگير و از اين دشت پرهراس

بار دگر روانه به سوي حجاز کن

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 23:27 | نویسنده : محمدحسن قائديها

سخنان بزرگان



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 11:58 | نویسنده : محمدحسن قائديها

قدر عافیت......

(چندروزاست دربستربیماری هستم یادحکایت زیبای سعدی افتادم)

پادشاهی با غلام عجمی در کشتی نشسته بود و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت، مَلِک را از او عیش مُنَقّص شد. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: «اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم.»‌ گفت: «غایت لطف باشد.» بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد. مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست در کشتی چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و آرام یافت. مَلِک را پسندیده آمد گفت: «در این چه حکمت بود؟»‌ گفت: «از اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر عافیت کسی نداند که به مصیبتی گرفتار آید.»

ای سیر تو را نان جُوین خوش ننماید * معشوق من است آن‌که به نزدیک تو زشت است  

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف *‌ از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است.

پیامها

1. انسان تا یک نعمتی را دارد قدر آن را نمی‌داند، اما همین که از دست رفت به قدر و ارزش آن پی می‌برد.
2. یکی از فواید مشکلات و ناملایمات در زندگی این است که انسان قدر و ارزش نعمت‌های الهی را بداند و شکرگزار باشد.
3. رفاه‌زدگی در جامعه موجب غفلت آن از توانایی‌ها و امکانات خود و در نتیجه سقوط آن جامعه می‌باشد.
4. انسان‌هایی که در مشکلات بزرگ شده و با رنج و تلاش به مقام و ثروت می‌رسند، قدر و ارزش موقعیت خود را می‌دانند.
موارد کاربرد:

1. خطاب به شخصی که ارزش عافیت و سلامتی خود را نمی‌داند.

2. خطاب به انسان‌های مرفّه و بی‌درد که از رنج و غم دیگران خبری ندارند.

ضرب المثل های هم مضمون

ـ تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی.
ـ دستْ بریده، قدر دست بریده می‌داند.
ـ شکسته استخوان داند بهای مومیایی را.
ـ علف درب آغل، تلخ است.
ـ ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را.
ـ قدر نان را گرسنه می‌داند.
ـ گاو تا وقتی دُمَش را از دست نداده ارزش دُم را نمی‌داند.

اشعار هم مضمون

کسی قیمت تندرستی شناخت * که یک چند بیچاره در تب گداخت (سعدی)
من آن روز را قدر نشناختم * بدانستم اکنون که درباختم (سعدی)
نداند کسی قدر روز خوشی * مگر روزی افتد به سختی‌کِشی (سعدی)

احادیث مرتبط

امام علی(علیه السلام): «اِنَّما یُعْرَفُ قَدْرُ النِّعَمِ بِمُقاساةِ ضِدِّها؛ قدر نعمت‌ها در مقایسه با ضد آنها شناخته می‌شود.»
امام حسن(علیه السلام): «تُجْهَلُ النِّعَمُ ما اَقامَتْ، فَاِذا وَلَّتْ عُرِفَتْ؛ نعمت‌ها تا هستند ناشناخته‌اند و همین که رفتند شناخته می‌شوند».



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 12:33 | نویسنده : محمدحسن قائديها

ای که دستت می رسدکاری بکن

 

پیش ازآن کزتونیایدهیچ کار

 

کلامی زیبا از شیخ بهایی

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت. پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند... چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد.پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد. پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد: این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد. این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید... پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟ خدا جواب داد: بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی...
همه شب نماز خواندن/ همه روز روزه رفتن/ همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن/ زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن/ دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن/ شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن/ ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن/ به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن/ ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن/ به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن/ طلب گشایش کار ز کارساز کردن/ پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن/ گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن/ به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن/ ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن/ به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد/ که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن/ به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد/ که به روی نااميدي در بسته باز کردن......................



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 0:15 | نویسنده : محمدحسن قائديها

به مناسبت رحلت شاعره گرانقدرسیمین بهبهانی

تقدیم به معلمین عزیزی که درد

دانش آموزان را درد خودشان می دانند

فعل  مجهول

 

بچه ها سلام ... صبحتان به خیر
درس امروز ما فعل مجهول است 
فعل مجهول چیست می دانید؟ 
نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ می لرزید 
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم 
حق گفتار را ادا کردم 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه 
ژاله را زآن میان صدا کردم


ژاله! از درس من چه فهمیدی؟ 
پاسخ من سکوت بود و سکوت 
د ... جوابم بده کجا بودی؟ 
رفته بودی به عالم هپروت؟

خنده دختران و غرش من 
ریخت بر فرق ژاله چون باران 
لیک او بود غرق حیرت خویش 
غافل از اوستاد و از یاران

خشمگین،انتقامجو،گفتم 
بچه ها! گوش ژاله سنگین است 
دختری طعنه زد که:نه خانم 
درس در گوش ژاله یاسین است

 

 

باز هم خنده ها و همهمه ها 
تند و پیگیر می رسید به گوش 
زیر آتشفشان دیده من 
ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم 
آن دو میخ نگاه خیره  او 
موج زن در دو چشم بی گنهش 
رازی از روزگار تیره  او


آنچه در آن نگاه می خواندم 
قصه غصه بود و حرمان بود 
ناله ای کرد و در سخن آمد 
با صدایی که سخت لرزان بود


"فعل مجهول" فعل آن پدریست 
که دلم را ز درد پر خون کرد 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت 
مادرم را ز خانه بیرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح 
خواهر شیرخوار من نالید 
سوخت از تب برادر من 
تا سحر در کنار من نالید

 

از غم آن دو تن ، دو دیده من 
این یکی اشک بود و آن خون بود 
مادرم را دگر نمی دانم 
که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و نالید و آنچه باقی ماند 
هق هق گریه بود و ناله او 
شسته می شد به قطره های سرشک 
چهره همچو برگ لاله او


ناله من به ناله اش آمیخت 
که غلط بود آنچه من گفتم 
درس امروز، قصّه غم توست 
تو بگو ، من چرا سخن گفتم؟


"فعل مجهول" فعل آن پدریست 
که تو را بی گناه می سوزد 
آن حریق هوس بود که در او 
مادری بی پناه می سوزد؟

زنده یاد سیمین بهبهانی 



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 14:30 | نویسنده : محمدحسن قائديها

روزهای کودکی

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!
 
 
چند وقتی است آسمان هم بخیل شده است
انگار گرد مرگ را در زمین خدا پاشیده اند
اما نه
این زمین خدا نیست
زمین خدا پاک بود
آلوده اش کرده ایم.
آسمان را در جستجوی ابری کاویده ام
قدیسه ی من!
خورشید را پنهان کن و آب بیاور
برای ارواح برزخ نذری کن
شاید قبول شود و باران ببارد
زمین سوخته دلم ترک برداشته است
تو باران شو و بر من ببار
تو می توانی اشک آسمان را دربیاوری؟
شب که بخوابیم آیا دوباره صدای ترنم باران را
روی سقف خانه مان خواهیم شنید؟
بالاخره خواهد بارید
می دانم دلش خواهد سوخت به حال ماها
اما نه بهتر است بگویم باران زده است
با آمدنت باران هم راه خود را به زمین باز کرد است
شمعی روشن کن
شاید دل ارواح برزخ بسوزد و رگه ای باران بفرستند
من تنها آرزو می کنم
شاید
خنکای صبح فردا را با نم تازه باران تجربه کنم

 زنده یاد  حسین پناهی


تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 19:12 | نویسنده : محمدحسن قائديها

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که به بالا بنهاد
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

                     شاطرعباس صبوحی



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 | 19:54 | نویسنده : محمدحسن قائديها

به شما هدیه ز من

 به شماهدیه ز من

                صد سبد لاله سرخ 

                              یک بغل پونه سبز

                                             مولوی گونه درود

                                                            مثنوی شما هدیه ز من وار سلام

                                                                       حافظانه تکریم

                                                                                  خاضعانه تعظیم

که شما هی زن احساس منید

                           یاسمن چیست؟

                                      شما یاس منید

                                           شاعر ار در دل خود درد نداشت

                                                                 ره به جمعیت شبگرد نداشت

مردمی باید زیست

                   مردمی باید ماند

                                مردمی باید مرد

                                         عاشقی باید کرد

                                                  خون دل باید خورد

                                                                  دوستی باید کرد

                                                                             راست می باید گفت

                                                                                      خواب کوثر خواهی؟

                                                                                           تشنه می باید خفت

بی غمی گفت به من

                  غنچه را باید چید

                              و جوابش گفتم

                                       لاله را باید دید

                                          بین چیدن و میان ماندن

گر چه ره بسیار است

                                                                          و دویدن دشوار

می توان غافله شد

                   می توان فاصله را

                                   بی قدم کوتاه کرد

                                               من به غریدن ابری تاریک

                                                              روح سر گشته خود را دیدم

                                                                             و به لغزیدن یک اشک غریب

                                                                                 خویش را فهمیدم

 

مرحوم استادبهرام سیاره(پریش شهرضایی)

 



تاريخ : جمعه دوم خرداد 1393 | 0:55 | نویسنده : محمدحسن قائديها

یادباد ایام خوب هونجان

آقای مصطفی جهانمردی ازدبیران خوب وشایسته شهرضابودندکه مدتی است بازنشسته شده اندایشان سالهای اول استخدام رادرروستای هونجان تدریس می کردندمدیروقت مدرسه راهنمائی ابوی بنده (حسینقلی قائدیها)بودندآقایان نصراله قائدیها ورضاقلی احتشامی (که درشعرارآنهایادشده)نیز ازدبیران موفق وشایسته مدرسه وهمکارآقای جهانمردی بودندمنظورازحسن هم درشعربنده حقیرمی باشم.جناب جهانمردی ابیات زیر را به یاد آن روزها سروده اند.وبلاگ زبیاوهنرمندانه ای هم دارندبه نام دلنوشته های یک بازنشسته که می توانید استفاده کنید

 

ياد باد ايام خوب هونجان

مردمان دردمند بي نشان

مردم زحمت كش و خوب ونجيب

در صفا و مهرباني بي رقيب

ياد هر كس مي نمايم خوب بود

پيش ما و دوستان محبوب بود

ياد نصرالله و همراهش رضا

ياد حاجي قائدي مرد خدا

ياد آن فاميل خوب احتشام

آن سر افرازان در مردي تمام

آنچه گفتم في البداهه اي حسن

گرچه ناقص بود،بود از قلب من



تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد 1393 | 19:49 | نویسنده : محمدحسن قائديها

  یارمرا،غارمرا(مولانا)

یار مرا ، غار مرا ، عشق جگرخوار مرا

یار تویی ، غار تویی ، خواجه نگهدار مرا

 

نوح تویی ، روح تویی ، فاتح و مفتوح تویی

سینه ی مشروح تویی ، بر در اسرارمرا

 

نور تویی ، سور تویی ، دولت منصور تویی

مرغ کُه طور تویی ، خسته به منقار مرا

 

قطره تویی ، بحرتویی ، لطف تویی ، قهر تویی

قند تویی ، زهر تویی ، بیش میازار مرا

 

حجره خورشید تویی ، خانه ی ناهیدتویی

روضه ی امید تویی ، راه ده ای یار مرا

 

روز تویی ، روزه تویی ، حاصل دریوزه تویی

آب تویی ، کوزه تویی ، آب ده این بار مرا

 

دانه تویی ، دام تویی ، باده تویی ، جام تویی

پخته تویی ، خام تویی ، خام بمگذارمرا

 

این تن اگر کم تندی ، راه دلم کم زندی

راه شدی ، تا نبدی این همه گفتار مرا



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ